|
خلوت انس
|
||
|
شعر وادب |
نگفتم کم مکن شمار ستاره ها را؟
شمردی.....و
ستاره هایم کم شدند... گم شدند
خاموش شدند

امیدوارم که گند نزده باشم چون نسبتا زحمت کشیده بودم براش
البته از شانس ما هر وقت می خواییم کنکور بدیم نسبت ورودی ها به شرکت کنندها در پایین تر ین حد خودش قرار داره
بگذریم شعری که تو این پست گذاشتم از اخوان ثالث
همه گویند , عاشق اویی
گر چه دانم , همه کس عاشق اویند
لیک ترسم
نکند راست بگویند

زندگی شعری ست
که تو باید بسرایی آن را
یا بخوانی آن را
بشنوی آن را نیز
دست کم باید آن را تحسین کنی
تا از این راه
به اردوی ترنم و طراوت برسی
کاش شاعر باشی

امسال قصد دارم که تو کنکور ارشد صنایع شرکت کنم خواستم اگر کسی تجربه ای در این زمینه داره کمکم کنه (پشت کنکوری بودن)
به همین علت شایدم دیر به دیر بتونم آپ کنم
در انتظار خوابم وصد افسوس
خوای به چشم بازم نمی آید
اندوهگین غمگین می گویم
شاید ز روی ناز منی آید



به امید پیروزی تیم بسکتبال
قصه نیستم که بگویی
صدانیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چییزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
.jpg)
دوستان این داستان را من در مجله سلامت خوندم که نوشته زیبا کاوهیی بود داستانش خیلی زیبا بود به همین خاطر تصمیم گرفتم رنج تایپش بکشم تا شما هم بخوندیش امید وارم ا ز خوندنش لذت ببرید
عشق و دیوانگی
در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت وتباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه . ناگهان ذکاوت ایستاد وگفت ((بیایید بازی قایم باشک ..)) همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد ((من چشم می گذارم )) و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد وبه دنبال آن ها بگرردد .
داستان به طور کا مل در ادامه مطلب بخوانید
اول اغنای محض ... به هیچ چیز دیگر نیازی نیست
دوم آینده وجود ندارد همین لحظه عشق ابدیت دارد نه لحظه بهد .. نه آینده ...نه فردا
سوم وجودت از میان بر می خیزد... دیگر وجودی نداری...اگر هنوز وجود داشته باشی... معنیش این است که هنوز وارد معبد عشق نشده ای
نگشتم یکزمان من شاد از این دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند
بر آرم من دو صد فریاد از این دل
![]()
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟
ببینید ودل مبندید
چشم بیندازید و دل مبازید
که دیر یا زود
باید گذاشت و گذشت
|
|