تبليغاتX
خلوت انس
 
خلوت انس
 
 
شعر وادب
 
نگفتم شماره مکن ستاره ها را؟

نگفتم کم مکن شمار ستاره ها را؟

شمردی.....و

ستاره هایم کم شدند... گم شدند

خاموش شدند                                   

ستاره

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:11  توسط سعید  | 
سلام بالاخره کنکور ما هم تموم شد

امیدوارم که گند نزده باشم  چون نسبتا زحمت کشیده بودم براش

البته از شانس ما هر وقت می خواییم کنکور بدیم نسبت ورودی ها به شرکت کنندها در پایین تر ین حد خودش قرار داره

بگذریم شعری که تو این پست گذاشتم از اخوان ثالث

همه گویند , عاشق اویی

گر چه دانم , همه کس عاشق اویند

لیک ترسم

نکند راست بگویند  

             

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:47  توسط سعید  | 

زندگی شعری ست

که تو باید بسرایی آن را

یا بخوانی آن را

بشنوی آن را نیز

دست کم باید آن را تحسین کنی

تا از این راه

به اردوی ترنم و طراوت برسی

کاش شاعر باشی

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 0:8  توسط سعید  | 
سلام

امسال قصد دارم که تو کنکور ارشد صنایع شرکت کنم خواستم اگر کسی تجربه ای در این زمینه داره کمکم کنه (پشت کنکوری بودن)

به همین علت شایدم دیر به دیر بتونم  آپ کنم

در انتظار خوابم وصد افسوس

 خوای به چشم بازم نمی آید

اندوهگین غمگین می گویم

شاید ز روی ناز منی آید

به امید پیروزی تیم بسکتبال

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:42  توسط سعید  | 

قصه نیستم که بگویی

صدانیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چییزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

 

                     

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 0:3  توسط سعید  | 

 

دوستان این داستان را من در مجله سلامت خوندم که نوشته زیبا کاوهیی بود داستانش خیلی زیبا بود به همین خاطر تصمیم گرفتم رنج تایپش بکشم تا شما هم بخوندیش امید وارم ا ز خوندنش لذت ببرید

 

عشق و دیوانگی

 

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت وتباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه . ناگهان ذکاوت ایستاد وگفت ((بیایید بازی قایم باشک ..)) همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد ((من چشم می گذارم )) و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد وبه دنبال آن ها بگرردد .

داستان به طور کا مل در ادامه مطلب بخوانید

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:32  توسط سعید  | 
نشانه های عاشق بودن سه تاست

اول اغنای محض ... به هیچ چیز دیگر نیازی نیست

دوم آینده وجود ندارد همین لحظه عشق ابدیت دارد نه لحظه بهد .. نه آینده  ...نه فردا

سوم وجودت از میان بر می خیزد... دیگر وجودی نداری...اگر هنوز وجود داشته باشی... معنیش این است که هنوز وارد معبد عشق نشده ای

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 9:49  توسط سعید  | 
خدایا داد از این دل داد از این دل

                                      نگشتم یکزمان من شاد از این دل

چو فردا داد خواهان داد خواهند

                                      بر آرم من دو صد فریاد از این دل

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 13:18  توسط سعید  | 

نشانی

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
 آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:11  توسط سعید  | 
بگزارید و بگزرید

                        ببینید ودل مبندید

                                                 چشم بیندازید و دل مبازید

که دیر یا زود

           باید گذاشت و گذشت

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:7  توسط سعید  | 
 
  بالا